فصل 7

" اسمیت"

_من قصد داشتم امروز مدرسه ببرمت.

اینو میگم و با ماشین جاده رو دور میزنم .

_اوه!

نورا اینو میگه ، اما بهم نگاه نمیکنه.

ماشینو پارك میکنم و دکمه در گاراژ رو زدم تا پایین بیاد.

قبل از اینکه بیرون بره باهاش فیس تو فیس میشم و چونه شو بین انگشتام میگیرم .

_نورا، منظورم اونه که... اگر وقت تلف می کردم عموت رو به دفترم نمی آوردم!

میبینم حاشیه ي لبش بالا میره و من احساس میکنم نقطه اي گرم وسط قلبم شروع به تپیدن

میکنه.

این قدرتی که اون منو تو دست داشت چی بود؟

چطور یه چیز کوچیک میتونه باعث تحریکم بشه وقتی که حتی هرگز فکر نمیکردم همچین

چیزي ممکنه؟!

من احساس میکنم مثل یه شخص متفاوت با اون رفتار میکنم.

اون میدونه قصد داره روحی روانی مالک بخشی از من باشه.

تا زمانی که اون لعنتی هست من احساس آرامش میکنم.

من میخوام ازش براي خودم سواستفاده کنم. اما اون بهم لبخندمیزنه مثل من یه غول خبث .

_فقط اجازه نده این اتفاق دوباره بی افته!

اون به من چشمک زد! لعنت... ممکنه همینطور به تخمام لگد بزنه و آبمو در بیاره.

_امروز زیادي داري پشت سر هم ادا و اصول در میاري و دهن کجی میکنی!

اینو میگم سپس شستمو تو سرتاسر لب پایینش میکشم. نورا به تندي زبونشو روي جایی که

لمس کردم میکشه و من بالافاصله کمربندمو باز میکنم و شلوارمو بیرون میارم، احساس میکنم

احتیاج دارم اونو دوباره مقابل خودم داشته باشم.

اون منو میکشه و دوري ازشو واسم سخت میکنه. اما فکر مرد دیگه اي که بهش نزدیک میشه و

سعی میکنه داریی منو ازم بگیره، تحریکم میکنه.

_بیا ببینیم چقدر خوب یه آلت رو میمکی.

من میگم و دستمو از روي چونه ش به پشت سرش میکشم. چشماش گشاد می میشه ، اما من

هیجان رو تو اونا می بینم. اون برام مشتاقه و این باعث می شه از اونچه که قبلاً حس میکردم،

حتی تو صحن دادگاه، احساس قدرتمندتر بودن بکنم.

اون با اشتیاق روم میاد و اونو بیشتر روي من جا میگیره . به دکمه ي روي صندلی میزنم تا کمی

عقب بره.

احساس میکنم دهن اون بالا سرم باز میشه این هم درد انگیزه،هم لذت بخشه.

من میخوام اونو سخت و سریع بکنم اما نمی خوام، تمام بشه.

_التمو در حالی که میخوري، بلیس!

دستور میدم و موهاش رو بین دو دستم می گیرم و به سمت بالا و پایین حرکتش میدم .

حرکت اون نابد و تازکارانه ست و اون هوشیار و محتاطه. سعی میکنه منو بیشتر به دهن بکشه.

حتی نرمی موهاش، منو منحرف میکنه.

_لعنت!

من بی موقع فریاد می کشم و به پایین و صورتش نگاه میکنم، عمود انو روي آلتم می کشم.

_این اولین باریه که اجازه میدي یه مرد داخل دهنت باشه؟ نه پیشی کوچولو؟!

اون مشتاق و بی تجربه ست. از خود بیخود شدم. همه ش مال منه. تنها من....

من تنها یه بخشی از اونو میشناسم. فقط خدا میدونه که اون بخشهایی از منو لمس کرده که

کسی قبلا لمس نکرده. من حتی نمی دونستم آلتی توي من وجود داشته!

اون دستشو بین پاهاش می بره و سپس گونه هاش سرخ میشه.

من آشفته موهاي اونو محکم با دستم میگیرم و با دست دیگه انداممو میگیرم.

من سرشو مقابل صورت اون می مالم و مقداري از آبم روي گونه ش می چکه.

من مطمئنم بعدا از گاییدنت سرمست و خوشحال مشی، در حال حاضر تو باید بهم اهمیت بدي،

گرفتی چی شد؟

سر تکون داد و تکون خوردنش باعث شد صورتش کنار اندامم قرار بگیره و من فکم به شدت

منقبض میشه باید به خودم یادآوري کنم که تمومش کنم وگرنه به دندونام آسیب میزنم.

-دختر خوب.حالا دهنتو باز کن و بزار اون دهن شیرینتو به گا بدم.

اون همون کاري رو که من ازش خواستم، میکنه. دوباره موهاشو با هر دودستم میگیرم و این

دفعه وقتی به بالا و پایین تکونش میدم ، دهنشو باز میکنه و منو پس میزنه.

میتونستم زبونشو که به هرجایی می رسید، میکشید رو حس کنم و حتی دست دلپذیر کوچیکشو

که با تخمامم بازي میکرد.

-تو خیلی مشتاقی،این همیشه منو حشري میکنه.

اینو گفتم و در حالی که اونو بالا و پایین میکردم، میخوردم و روحمو از بدنم بیرون میکشید.

_نمیتونم صبر کنم از پشت بهت بذارم!

اون ناله میکنه و سعی میکنه دوباره به سمتم پایین بیاد اما من بی صدا نگهش میدارم و باسنمو

بالا میارم.

_اگه دوماه پیش پیدات میکردم براي نگه داشتنت به قانونی بودنش اهمیت نمی دادم.

اینو میگم و دوباره ازش بیرون میگشم.

_من میخوام توي لعنتی و ناشی رو بگا بدم و هر سوراخ شیرینت رو خشن بکنم.

بدنش سفت میشه اما هنوز گرسنه و مشتاق آلتمه ، همزمان که بهش حرفاي تحریک کننده

میزنم بهش اجازه میدم که بمکدش.

_به جهنم ، نمیخوام بگم به چه قیمتی باکرگیت رو گرفتم و مال خودم کردمت! نورا تو چی

هستی... به محض اینکه سست و آماده ي هدیه گرفتن شدم لختت کردم!

فکر وراژن لختش روي اندامم منو سرزنده میکنه. در حالی که میخواستم داخلش کنم، آبم فوران

آماده بیرون ریختن میشه.

-آماده ي قورت دادن شو!

اینو میگم و درحالی که اونو محکم گرفته بودم، صداي خر خر و آب، از التم سرازیر میشه .

درحالی که دستش دور اندامم میپیچه، همه ش رو میمکه و فهمیدم اون از همه ي قطره ها

استفاده میکنه و من صداي ناله اش رو وقتی قورتش میداد شنیدم .

کفره، اگه بگم اون براي این کار ساخته نشده.

_اینه...

در آخر با بالا اومدن، اون به آرامی نجوا می کنم و طره موهاي عرق کرده شو از صورتش کنار

میزنم.

_یه قطره شم هدر نده!

به محض اینکه تبم تمام شد ، آلتمو تو شلوارم برو میگردونم و اونو توي آغوشم سمت راننده

میکشم.

تمام عصبانیتی که از فکر نداشتنش، میکردم از بین میره .

نمی تونم باهاش مقابله کنم. من فقط شکست میخورم.

احمقانه ست وارد جنگی بشین که میدونید اونو از دست میدین و بازنده اید.

من در نهایت به هردومون آسیب میزنم.

ازت ممنونم...

من اینو میگم و اون با تعجب بهم نگاه میکنه.

_ممکنه به اندازه ي کافی بهت نگم اما فکرمیکنم تو بهش نیاز داري.

قبل از اینکه بتونه جواب بدم لباي پف کردشو بوسیدم و طعم آبمو توي دهنش چشیدم.

دوس دارم آبمو روش داشته باشم و میدونم که اون مثل یه پورن استار برام ساك میزنه.این منو

مجبور میکنه که بخوام دوباره اونو روي زانوهاش قرار بدم و همه چیو باز تکرار کنم.اما به خودم

یاداوري میکنم که بعدا براش وقت هست.

درو باز میکنم و اونو با خودم به داخل می برم.آشپز شام رو براي ما آماده کرده بود و من اونو توي

آشپزخونه پایین گذاشتم.

-باید بخوري.بهش احتیاج پیدا میکنی.

اینو میگم و به سمت یخچال میرم و یکم آب برا

جفتمون میارم.

با موجی از وحشت توي صداش میگه :

-تو که منو وادار به تمرین نمی کنی نه؟

-نه پیشی کوچولو من قراره هفته ي دیگه بگا بدمت و تو به انرژي و نیرو نیاز داري.

چشماش با تعجب گشاد میشه، اما اعتراض نمی کنه. نورا فقط وقت نشستم پشت میز و راه رفتن

با هم ملاقات میکنه.من از تلاش دور اون براي نگه داشتنش خسته م. شاید اگه چند ده بار

بکنمش بتونم راحت بشم.

من خیلی کار کردم و در حال لبریز شدنم و کم آوردنم. هر ثانیه که دورشم، هربار بیشتر از

آخرین بار می خواهمش. ناامیدي رو به افزایشه و می دونم دلیلش اینه که هنوز التم داخل نورا

نیست.

واژن اون بدون چیزي داخلش داره اطراف من قدم میزنه و من این شرایطت رو تغییر میدم.

من می خوام تمام تلاش خودمو براي کنترل خواسته هام بکنم تا اینکه نورا رو تو اون اتاق خواب

ببینم.

بار دیگه و روي سطح قابل استفاده ي دیگه .میگم:

-خب بهم درباره ي مدرسه بگو.

حتما درباره ي این که قراره بگا بدمش فکر میکنه. خیلی عجیبه!اون دوباره وقتی ازش درباره ي

روزش میپرسم چشماشو از تعجب گرد میکنه. من فقط نمیتونم کم بیارم و بیخیالش شم