نهایت لذت 3
اریک:::::::
چشمامو باز میکنم با دیدن نور خورشید میفهمم که هنوز برای بیدار
شدن زوده.
به ساعت نگاه می کنم که 15:8 نشون میده.
نگاهم به زنی که رو سینه ام خوابیده میوفته و به آرومی پیشونیشو
می بوسم.
خدایا این زن فوق العاده زیبا بود.
اون بدن یه الهه رو داشت. همین طور با یه شخصیت عالی و حاال
اون تو تختخواب من بود.
دستم و از از زیر سر اون بیرون آوردم و تصمیم گرفتم برای خودمون
صبحانه درست کنم.
شونه هامو تکون میدم و کلید رو خیلی آهسته روی در می چرخونم
تا وی وی و بیدار نکنم.
سریع می چرخم تا ببینم اونو بیدار کردم یانه،اما اون به پشت می
چرخه و ناله ایی می کنه.
_اوه.. لعنتی،اریک
دوباره خودشو قوس میده و روی تخت دراز میکشه و یه بالش و تو
بغلش میگیره، اما چشماش هنوز بسته است.
اون داره خواب منو میبینه.
فقط فکر کردن یه سکس دیگه با اون باعث میشد که آلت من دوباره
بلند بشه.
خوب به جهنم،صبحانه رو هم میشه بعدا خورد.
به سمتش حرکت میکنم و به آرومی روی تخت می شینم تا اونو
بیدار نکنم.
من خیلی آروم پتو رو از جلوی بدن اون کنار میزنم و بدن برهنه و
ظریفشو در معرض دید خودم قرار میدم.
_اریک
اون دوباره ناله می کنه،اما هنوز بیدار نشده.
من متوجه شدم که پاهای اون برای من باز شده،به آرومی خودمو
بین پاهاش قرار میدم.حاال صورتم روبه روی یه واژن مرطوب و
درخشانه.
لبه های اونو با انگشتام از هم جدا میکنم و لیسی بهش میزنمو تو
دهنم می مکم که صدای تندتند نفس کشیدنشو میشنوم
اون بنظر میرسه که داره کم کم بیدار میشه و دستشو پشت سرم
میزاره.
اون گیجِ ولی میگه:
_خب صبح توام بخیر.داشتم دقیقا خواب همچین چیزیو می دیدم.
بهش نگاه می کنم که می بینم داره از روی آرنجش بلند میشه و به
من نگاه میکنه.
میگم:
_صبح بخیر
و در حالی که دراز می کشیدم ادامه دادم:
_اما من صبحانمو خوردم.
جهت نگامو به سمت واژن خوشگلش عوض می کنم و کیلتوریسمشو
وارد دهنم میکنم.
وی وی ناله کرد:
_لعنتی
_پاهاتو برام باز نگه دار.
خودشو به سمت پایین میکشه لبه هاشو می گیره و بازمیکنه.
خودمو بهش می چسبونم و لیسش میزنم.
یک انگشت و بعد دو انگشتم رو وارد واژنش میکنم
_اوه ، لعنتی اریک من نزدیکم.
ناله کرد.
انگشتامو سریع تر تکون میدم و و لیس میزنم و زودتر کیلتوریسمش
رو می مکم
_آره ، اریک من دارم میام ، اوه لعنتی.
اون زیر لب شروع میکنه به نالیدن و تکون خوردن و من مشغول
نوشیدن آبش میشم و باسنشو سفت میگیرم و تو جای خودش نگه
میدارم.
اون روی تخت می افته و سعی میکنه نفس از دست رفته اشو بدست
بیاره. بین نفس نفس زدناش میگه:
من باید صبح های بیشتری رو مثل این داشته باشم.
بین پاشو بوسیدمو گفتم:
_اگه با من باشی همیشه از این صبحا داری.
از بین پاهاش بیرون اومدم و خودمو روی بدن اون قرار دادمو به
آرومی لبش رو بوسیدم.
اون در حالی که لب خودشو گاز می گرفت گفت:
_خب، از اونجا که من ارگاسم شگفت انگیزی رو تجربه کردم،میخوام
یه صبحانه واقعی برای خودمون درست کنم.
و بعد، یه ارگاسم دیگه ای رو شروع می کنیم.
_من برای همه چیز آماده ام.
اینو میگم و اونو به پشت می چرخونمو از تخت دورش میکنم
پیرهن خودمو بهش میدم تا اونو بپوشه:
_بفرمایید.
پیرهن و می گیره و از تخت پایین میاد و اونو میپوشه و لباس، تا
وسطای رونش متوقف میشه.
میگم:
_خیلی سکسیه
نگاهی بهش می اندازم و بدون اینکه پیرهنم رو بپوشم اینو میگم
لعنتی ، توام با اون سیسپکای جذابت فوق العاده سکسی به نظر
میرسی .
با شنیدن این حرفش حس می کردم بر آمدیگیم داره بیشتر میشه.
-بیا قبل از اینکه مجبور بشم دوباره ترتیبتو بدم و صبحانه رو از
دست بدیم به آشپزخونه بریم.
اینو با شیطنت میگم و برای اذیت کردنش به کونش ضربه ی
محکمی میزنم.
_اوممم.. منو وسوسه نکن
اون اینو میگه و لبخند جذابی به من میزنه و به سمت آشپزخونه
میره
وقتی وارد آشپزخونه میشیم،اون بیکن و تخم مرغ و بسکوییتو بیرون
میاره.
کار اون تقریبا 15 دقیقه طول میکشه و
وقتی اون در حال آشپزی کردن بود، ما درباره ی قرمز که رنگ مورد
عالقه ی اون بود و B&R موسیقی محبوبش،که مورد عالقه ی منم
بود، در مورد خیلی چیزا صحبت کردیم.
در حالی که ما برای خوردن غذا پشت میز نشسته بودیم، به اون
نگاه میکردم و لبخند میزدم و فکر می کردم اون میتونه دختری باشه
که ساعت ها باهاش حرف بزنم و هیج وقت خسته نشم.
اما اون یهو چنگالشو پایین آورد و به چشمای من نگاه کرد و با
پاهاش، از زیر میز به من ضربه زد.
_چی؟
تعجب میکنم و نمیدونم تو ذهنش چی می گذره.
_امروز برنامه ای داری؟
و من برای یک ثانیه به برنامه ی امروزم فکر میکنم
قرار بود امروز با جرمین والیبال بازی کنم،اما اگرم میخواستم اینو
کنسل کنم،
باید ماشینمو می شستم.
خب، این خوبه اما حتی به سکس با یه زن زیباهم نزدیک نبود.
-نه ،من آزادم.. چرا؟برنامه ای داری؟
_نه،جدا از داشتن یه سکس دوباره با تو من آزادم.
لبخند میزنم و میگم:
-وی وی
_میتونی ویکتوریا صدام کنی.
_ویکتوریا همم...ازش خوشم میاد.
ویکتوریا لبخند زیبایی میزنه و میگه:
_ممنون
اون دست منو میگیره و میز رو دور میزنه و به سمتم میاد و بازوهاشو
دور گردن من می پیچه و میگه:
_فکر می کردم تو زندگی من، چیزی جز یه سکس کوتاهی که با هم
می کنیم نیستی،اما میتونم االن ببینم که بهت نیاز دارم و میخوامت.اریک من االن زندگی خودمو بدون تو نمیتونم تصور کنم و
میدونم که این واقعا زوده و من معموال همچین چیزیو انجام نمیدادم
ولی تو مثل هیچ کدوم از آدمایی که تا حاال مالقات کردم نیستی
و.....
_ششش
انگشتامو به نشونه ی سکوت روی لباش میزارم.
رابطه تا کجا پیش میره،اما همین حاال،من باید دوباره به تو عشقمن واقعا تورو دوست دارم ویکتوریا و دوست دارم ببینم که این
بورزم.
من واقعاً انجامش دادم.
با شنیدن حرفاش میفهمم که واقعا نسبت به من چه حسی داره.اون
باعث شد که من به خودم بیامو بفهمم که اونو میخوام.
احساس می کردم که میتونم این قضیه رو هم پشت سر بزارم.
دستش و گرفتم و به سمت اتاق خواب بردمش تا نهایت لذتو بهش
بدم.
بعد از اون، من و ویکتوریا به همدیگه پیچیدیم.اون سرشو روی سینه
ی من گذاشت و من بازوهامو دور بدنش انداختم.
من میتونستم تنشو روی شونه هاش حس کنم.
گیج شده پیشونیشو می بوسم و ازش می پرسم
_چه مشکلی پیش اومده عزیزم؟
اون می شینه و زانوهاشو به سمت سینه هاش میبره و خودشو
میپوشونه
_تو گفتی که میخوای ببینی رابطه ی ما چطوری پیش میره.
_آره، من گفتم.
نگاهش ناراحت و گیج به نظر میومد.
_قرار نیست آینده ی معقولی برای ما وجود داشته باشه اریک.این
قراره که فقط یه رابطه ی جنسی باشه.
سریع می شینم و میگم:
-چی؟ یعنی تو می خوای از من فقط برای سکس استفاده کنی؟
اون به سرعت بدون فکر کردن میگه:
-آره
-اما چرا ویکتوریا؟ما می تونیم خیلی بیشتر از یه رابطه جنسی با
همدیگه باشیم.
اون نگاهشو به سمت تشک،پایین می اندازه و دیگه به من نگاه
نمیکنه.
با صدای آرومی میگه:
_خب، این چیزیه که باید باشه.
با اضطراب میگم:
-اما چرا عزیزم من می تونم خیلی خوب ازت مراقبت کنم.
هیچ ایده ای ندارم که چرا همچین چیزی گفتم من حتی این دخترو
نمیشناسم اما مثل این میمونه که قبال ارتباط محکمی رو باهاش
احساس کردم.
اون آروم تر از دفعه قبل میگه:
_اریک من نمی تونم.
ولی هنوز به من نگاه نمیکنه.
-لطفا به من بگو چرا؟
من میخوام بدونم که این زن زیبا چرا نمیتونه مال من باشه.
اون میگه
- دروغ نگو و طوری رفتار نکن که میخوای باهام رابطه داشته باشی
اریک، دیگه نقش بازی نکن و از تالش برای آدم خوب بودن دست
بردار.
ناگهان صدای اون حالت تهاجمی به خودش می گیره و به سرعت از
تختخواب بلند می شه و شروع به برداشتن لباس هاش از روی زمین
می کنه و من امیدوارم که بتونم جلوی رفتنشو بگیرم.
_صبر کن ویکتوریا لطفاً.من قسم میخورم این جوری نیست که تو
فکر میکنی.
به چشمام نگاه می کنه و من سعی می کنم تمام صداقتمو بوسیله
چشمام نشون بدم.
-لطفا ویکتوریا با من حرف بزن.
من اینو میگم و ازش خواهش می کنم که بمونه
به صورتش نگاه می کنم و دلهره و سردرگمیو تو چشماش میبینم.
به طرفش میرم و دستمو روی گونه هاش میزارم و این باعث می شه
که به چشمام نگاه کنه.
-لطفا.
صورتش درهم میشه:
_اریک
اون اینو میگه و انگار به زحمت داره اسممو به زبون میاره.
با صدای ناراحت و گرفته ای میگه:
_قرار نبود اینطوری بشه.تو قرار بود
مثل هر آدم دیگه ای یه سکس بخوای و بری...اینطوری خیلی آسون
تره...نمی تونم با آخر رابطه ها کنار بیام.
من می پرسم:
با صدای خشک و سردی که انگار از اول هیچ حرف و بحثی نبودهنتیجه چی بوده؟
میگه:
_اریک تو مرد جذابی هستی و میتونی هر دختری و که میخوای
بدست بیاری.تو در آخر یا بهم خیانت میکنی یا ازم خسته میشی و
رابطه رو بهم میزنی پس بهتره وضعیتو بیشتر از اینی که هست
سختش نکنیم.
شوکه شده میگم
چه مرگته؟
_ویکتوریا من هرگز نمیتونم از همچین زن زیبایی خسته بشم.اصال
چرا باید وقتی مقابلم یه زن زیبا،سکسی و شگفت انگیز هست به زن
دیگه ای فکر کنم؟
و به سمتس رفتمو بوسه ی نرمی روی لباش کاشتم.
اون به نرمی ناله کرد:
_اریک من می..
صحبتش رو قطع کردم:
-آره تو می تونی،تو می خوایی ویکتوریا
من قلب تو رو نمی شکنم قسم می خورم؛قلب تو با من در امانه
فقط لطفا یه فرصت بهم بده.
روی زانوهام می شینم و دستامو کنار هم قرار میدم.
_خواهش می کنم عزیزم فقط یه فرصت بهم بده.. میدونم ما هنوز
همدیگه رو خوب نمی شناسیم اما من می خوامت...
می خوام از رنگ مورد عالقه ات تا اندازه ی کفشت، تا عمیق ترین
رویاهاتو بشناسم،اگه هنوز بهم فرصت بدی.
ویکتوریا آروم میخنده و میگه:
_خب اریک من سعی خودمو میکنم.حاال میتونی بلند شی.
بلند می شم و اونو تو آغوشم می گیرم. هر چی اون بلند تر میخنده
من بیشتر اونو دور خودم میچرخونم
بعد کمی اونو روی پاهام به عقب هل میدم و به آرومی می
بوسمش.
_من قول میدم که از این تصمیمت پشیمون نمیشی ویکتوریا.
اون دوباره منو میبوسه و میگه:
_بهتره که کاری نکنی وگرنه یه اردنگی حوالت میکنم
ناگهان شروع به خندیدن به این زن زیبا و کوچیک که سعی در لگد
زدن آلت من داشت می کنم.
_چی؟...منو به خاطر اینکه کوچیکم دست کم نگیر.
اون میگه و همراه من میخنده
-اره خانم.. من می فهمم که تو کامال وحشتناکی.
_خوبه.
روی لباشو می بوسم و به عقب هلش میدم و روی تخت
میخوابونمش ومیگم:
-قبل از هر چیزی می خوام با هم یه سری تفریحات داشته باشیم.
و من دوباره برای اون یه عشق شیرینو میسازم...
فصل آخر
5 سال بعد...
از خواب بیدار می شم و می بینم همسر زیبای من االن 2 ساله که
در کنارمه و به خواب عمیقی فرو رفته.
شرط میبندم اگه یه کامیونم به پنجره میخورد و خوردش
میکرد،اون حتی یه ذره ام تکون نمی خورد.
لبخند زدم و موهای پراکنده روی صورتش رو کنار میزنم و بعد
دستم رو روی شکم برامدش میذارم که فرزند آینده ی منه.
اولین بچه ای که قراره هر روز ببینیمش.
من اصال اهمیتی نمیدم که ویکتوریا یه زمانی چه هدفایی داشته..
برای من اون وقت و زمانی مهمه که اولین بار همدیگه رو مالقات
کردیم.
یه مرتبه احساس کردم پسرم داره به شکم ویکتوریا لگد میزنه.و
لحظه ی بعد، چشمای ویکتوریا تکون میخورنو و باز میشن
_صبح بخیر خانم زیبا
اینو میگم و روی لباشو نرم میبوسم.
_صبحت بخیر عزیزم.
تو حال و هوای پنکیک درست کردن و تو این وقت صبحو داری؟
می خندم و بینیش رو می بوسم و بلند میشم تا پنکیک هاشو
درست کنم.
هر روز صبح هوس چیزِ جدیدی رو میکرد.
دور میزنم و به قسمتی که خوابیده میرم تا بهش کمک کنم،و
باالفاصله وقتی بلند میشه،صدای برخورد آب و به زمین می می
شنوم
اوه.. فکر کنم کیسه آبم پاره شده.قرار نبود االن به دنیا بیاد.باید
بیشتر از سه روز دیگه به دنیا می اومد.
-اینکه اون داره االن میاد خیلی خوب به نظر میرسه.من کیفش و
آماده میکنم و میتونیم...
حرفمو به خاطر ناله ی پر درد ویکتوریا قطع میکنم.
_اوه خدایا..اون داره خیلی سریع پیش میره.
-خودتو نگه دار عزیزم.بذار این کیف ها رو آماده کنم بعد میتونیم
بریم.
به سمت کمد میرم و بسته ها رو برمیدارم که با شنیدن ناله دیگه
ای از ویکتوریا بهش کمک می کنم تا از روی پله ها بلندشه.
-عزیزم با این انقباضای تو،فقط پنج دقیقه وقت داریم و باید عجلهکنیم شاید اگه ما االن حرکت کنیم،من بتونم بعدا برگردم وکیفو بردارم.
ویکتوریا بازوی منو محکم میگیره و از بین دندوناش میگه:
_من بچمو توی ماشین به دنیا نمیارم با دکتر تماس بگیر و بگو
خودشو برسونه چون بچه نزدیکه که به دنیا بیاد.
و دوباره درحالی که بازومو محکم گرفته ناله میکنه.
_اوه عزیزم اگه بازوی منو ول نکنی نمیتونم به دکتر زنگ بزنم.
بهش کمک می کنم که دوباره روی تخت بخوابه و بهش یادآوری
کردم که تمرینات تنفسیشو انجام بده.موبالیمو از روی کمد توی اتاق
خواب برمیدارم و با دکترش تماس می گیرم و اوضاع رو توضی
میدم و اوناهم به من میگن که حدود 10-15 دقیقه می رسند و من
پیامشونو به ویکتوریا انتقال میدم.
با ناله ی دیگه ای میگه:
_لعنتی،این بچه تا ده یا پونزده دقیقه دیگه ای منتظر نمی مونه.
موبایلمو دوباره روی کمد میزارم و سعی می کنم دستشو بگیرمو
آرومش کنم.
_اوکی عزیزم.به نظر می رسه که من باید بچه ی خودمو به دنیا
بیارم، بنابراین نیاز دارم که تو زانوهاتو خم کنی و پاهاتو برام باز کنی
تا ببینم قراره چه اتفاقی بیوفته.
روی تخت میرم و لباس خوابش رو باال میدم و شورتش و در میارم.
_اوه لعنتی..من باید اول دستامو بشورم
از تخت پایین میام و به سمت حمام میرم و سریع دستامو می
شورم.
بعد، از اون چیزی که توی کالس ها یاد گرفتم و کتابایی که
خوندم،انگشتامو توی اون قرار دادم تا ببینم چقدر منبسط شده.
جهنم،آره..اون قطعا االن میخواست بچه رو بدنیا بیاره.
ویکتوریا شورتش و پرت کرد و گفت:
_خدایا اریک احساس می کنم باید فشار بیارم.
-خودتو نگه دار عزیزماز پله ها پایین اومدم و ساکشن کاپو
که در اصل برای بینی بچه ها
گرفته بودم و با حوله برداشتم.
_اریـک
ویکتوریا فریاد میزنه بطوریکه با عجله از پله ها باال میرم.
پله ی آخرو هم باال رفتم و گفتم:
_باشه عزیزم من اینجام.
حوله رو روی تخت گذاشتم و پیشش رفتم تا بببنم وضعیت چجوریه.
اون از بین دندونای بهم چسبیدش میگه:
cup Suction:یک فنجان مکش،که به عنوان مکنده نیز شناخته می شود ، وسیله یا وسیله ای است که 3
از فشار مایع منفی هوا یا آب برای چسباندن به سطوح غیرمولد استفاده می کند و یک خالء جزئی ایجاد می
کند
عزیزم من نیاز دارم که فشار بدم.
_اوکی وقتی بهت گفتم فشار بده.باید همه ی تالشتو بکنی باشه؟
سرش و تکون میده که میگم:
!فشار..... 3.......2....1_
سر بچه یکم بیرون میاد که من مکش و بر میدارم و راه هواییش رو
تمیز میکنم.
_سرش بیرون اومده عزیزم یکم بیشتر فشار بده.تو قبالنم انجامش
دادی
ویکتوریا آخرین زورشو میزنه و بچه شروع به گریه کردن می کنه و
همه چیز خوب و عالی به نظر می رسه.
بند ناف رو قیچی کردم و بچه رو با حوله تمیز کردم.
_بذار پسرمو ببینم.
ویکتوریا اینو با در اومدن بچه میگه و من بچه رو بهش تحویل میدم
خودمو میکشم و باال میرم و کنارش دراز میکشم و پسر زیبامونو نگاه
می کنیم.
اشکهام شروع به پایین اومدن روی گونه هام میکنه همونجور که
دارم پسر و همسر زیبایمو میبینم.میگم:
_»من خوشبخت ترین مرد دنیام«. چند دقیقه بعد دکتر میرسه و
ویکتوریا و پسرمون کوری رو به بیمارستان میبره.
حاال آغاز خانواده جدید ماست.