فصل11
4 ماه بعد...

"نورا"

از دفتر اسمیت دزدکی به بیرون سرك میکشم تا ببینم دستیارش رفته.لبخند میزنم چون میدونم
که الان این برام یه فرصته.

واقعا باید منتظرش بمونم تا کارش تو دادگاه تموم بشه ولی این ویارهاي بارداري واقعا شوخی
بردار نیستن و نمیتونم دست از فکر کردن به ماشین بستنی فروشی که هر روز بعد از ظهر بیرون
از دادگاه پارك میکنه، بردارم.

شرط میبندم میتونم تا قبل از اینکه کار اسمیت توي دادگاه تموم بشه برم و از اونجا برگردم.

اگه اسمیت بو ببره،در هر صورت، توي دردسر بزرگی خواهم افتاد
لبخندي میزنم چون میدونم که تنبیهش مورد علاقمه.

من حتی مطمئن نیستم که بشه بهش گفت تنبیه.بیشتر یه راهیه که اسمیت به خودش یادآوري
کنه که من مال اونم و اینکه خودشو کنترل میکنه تا از کوره در نره.اگر چه که من از دیوونه
بودنش خوشم میاد.

اسمیت وسواس داره که نزدیکش باشم.تا همه بفهمن که من متعلق به اونم.شاید این اشتباه باشه
که من حتی بیشتر بهش شدت میدم.بعد از یه زندگی که توش نادیده گرفتنم ،ازش لذت میبرم.

حتی اهمیت نمیدم که اشتباه باشه.این براي ما عملی نیست و ما هر دو به چیزي که میخوایم
میرسیم
نه فقط این،بلکه حتی حق با اسمیته.اسمیت اون شب من رو باردار کرد.اون بازم راست گفت وقتی
فهمیدیم که دوقلوي پسر دارم.هر دومون به خانواده اي که همیشه میخواستیم رسیدیم.

این همه ي اون چیزیه که اهمیت داره.ما به فکرایی که دیگران دربارمون میکنن اهمیت نمیدیم
اگرچه که واقعا مهمه.
با هم بودن من و اسمیت هیچوقت یه مسئله که ذهنمو درگیرکنه نبوده.

درواقع اون یه شوالیه با زره براقه که نه تنها این دخترو نجات داد، بلکه تمام مشکلات زندگیم با
عموم که غیرقانونی همه کار میکرد و شامل تلاش براي دزدیدن پول و اموال میشد هم، حل کرد.

وقتی گرد و خاك فروکش کرد،هرکس که مستحق زندان بود به همونجا رفت و براي مدت طولانی
اونجا خواهد موند.اگه براي همیشه هم نباشه به هرحال اسمیت کارشون رو ساخت.
کارا روبه راه تر از این دیگه نمیشه.
من حتی یه کوچولو از عموم ممنونم.اگه بخاطر اون نبود من با اسمیت ملاقات نمیکردم.سرمو براي
افکارم تکون میدم، میدونم اگه از این راه هم نبود باز از یه راه دیگه اسمیتو بالاخره پیدام
میکرد.اینو میدونم.

از دفتر به بیروم قدم بر می دارم و سرمو به سمت ساختمون روبرویی میگیرم و سعی میکنم که
سرمو پایین بگیرم تا اینجوري هیچکس منو نبینه.اسمیت حتما به افکارم میخنده.

اون فکر میکنه اینجوري همه منو میبینن .قسم میخورم که فکر میکنه من مثل یه نقاشی بزرگم
که تو چشم همه م.
می شنوم که یکی اسمم رو صدا میزنه ولی نگاه نمیکنم.به حرکت ادامه میدم راهمو به بیرون
دنبال میکنم و امیدوار که اون یکی از نگهباناي دادگاه نباشه.همه ي اونا من رو زیر نظر دارن.

میرم تا یه بستنی بخرم.وقت ماشین رو می بینم میفهمم که ارزشش رو داره.
به آقاهه میگم:
-یدونه با طعم توت فرنگی لطفا.

مقداري پول برمیدارم و روي پنجره ي فروشنده میزارم.

اون برمیگرده عقب و به دستم یه بستنی میده.یه لیس گنده بهش میزنم و وقتی طعمش توي
دهنم رو پر میکنه، ناله اي میکنم.
هر کی ندونه با اینکه همین یه ساعت پیش با اسمیت ناهار خوردم، فکر میکنه کل روز رو هیچی
نخورده م.
هنوزم وقتی ویار چیزي رو میکنم تا وقتی چیزیو که میخوام نگیرم ، نمیشه جلوم رو گرفت.
من واقعا فکر میکنم که این دوتا پسر خیلی شبیه پدرشون بشن.

-پول نقد قبول نمیکنیم !
وقتی مرده اینو میگه ، چشامو بازکردم.اصلا متوجه نشده بودم که کی چشامو بسته بودم.

چشماش از روي من حرکت میکنه و بعد ناگهان از ترس گشاد میشه.
براي اینکه بفهمم اون به چی داره نگاه میکنه حتی لازم نبود بچرخم و به پشت سرم نگاه کنم.
دستاشو بالا میبره و از پنجره یه قدم به عقب برمیداره و درو بهم میکوبه.
من احساس میکنم این ماشین بستنی فروشی دیگه قرار نیست اینجا دیده بشه.
چرخیدم و با دیدن شوهرم که ایستاده بود و کجکی بهم نگاه میکرد، شیرین ترین و مظلوم ترین
لبخندي رو که میتونستم میزنم و بستنی رو به سمتش، بالا میگیرم و میگم :
-فقط یه بستنی توت فرنگی خریدم.

-امیدوارم ارزشش رو داشته باشه!

اینو قبل از اینکه به هوا برم و تو بغلش بیفتم، میگه.
بستنی م روي زمین می افته .

-هی!

باید بهش بگم منو زمین بذاره، ملت بهمون خیره شدن... ولی اسمیت اهمیتی نمیده.فکر کنم

حتی صداي خنده ي چند نفرو هم شنیدم.

بعضیا فکر میکنن که این رفتار اسمیت وقتی دور منه خنده داره.

اونا میگن هیچوقت فکر نمیکردن که یه روزي ببینن اون بخواد پا به پاي زنش راه بیفته.

قبل اینکه بفهم چه اتفاقی داره می افته، اون من رو به همسري گرفت.

نمی تونستم متوقفش کنم.مغزم درباره ش فکر میکنه.

ویارم به بستنی از بین رفته و یه ویار دیگه جاشو گرفته.

در دفترش بهم کوبیده میشه و من صداي قفل شدنش رو هم میشنوم .چند دقیقه بعد روي

میزش رو خالی میکنه و من روش آماده، دراز کشیدنم.

-فکر کنم زمان اون رسیده که به ددي هم یه مزه اي از اونجایی که خودت طعمشو چشیدي بهم

بدي!

لبمو به دندون میگیرم،پاهامو براي اون کامل از هم باز میکنم و میدونستم، میخواد چی بخوره.

-متاسفم ددي... نمیتونستم خودمو کنترل کنم.

برام یه ابرو بالا میندازه و بارو نکرده که من واقعا متاسف باشم.

حق بااونه چون من اصلا متاسف نیستم.

درحالی که شلوارشو درمیاره و آلتشو بیرون میندازه، خودش رو میماله و بهم میگه:

-ددي، فقط میخواد مطمئن بشه که قبل از اینکه تو رو توي اتاق تنها بذاره یه چیزي براي لیس

زدنت داشته باشی، تا هر وقتی که من میرم تو اون ویارا رو نداشته باشی.

یه قطره آبشو روي سر آلتش میبینم لبمو لیس میزنم.من میخوام آلتش توي دهنم

باشه.ولی قبل از اینکه بتونم تلاشی کنم،اون توي دهنمه،به چیزي که میخواد میرسه و از ویار

خودش لذت میبره! از من!

فصل 12

"اسمیت"

6 سال بعد...

درحالی که می پرم توي اتاق خواب فریاد میزنم:

-نورا!

لختم و آلتم به سفتی سنگ شده.

تمام روز توي دادگاه بودم و نورا برام عکس هاي سکسی می فرستاد و تحریکم می کرد.

وقتی صدایی میشنوم چشامو سمت در کمد باریک میکنم.

بعد از ظهره و بچه ها کلاس شنا هستن و ما خونه رو براي خودمون تحت اختیار داریم.

وقتی میپرم سمت در و بازش میکنم نورا رو که توي آش ماست ضایع اونجا نشسته، پیدا

میکنم.لباشو باز میکنه که حرف بزنه ولی من قبل از اینکه بتونه کلمه اي حرف بزنه بلندش میکنم

و رو کولم میندازمش.

وقتی اونو روي تخت میندازم و هر چی پوشیده رو توي تنش پاره میکنم، جیغ میکشه و میگه:

-آقاي قاضی!

درحالی که رو زانوهاش قرارش میدم میگم:

-این شیوه ي منه.

روي باسنش که لبه ي تخته، سیلی میزنم:

-این تاوان فرستادن اون عکس ها، ازواژن تنگ و کوچولوت وقتی من سر کارمه.

قبل از اینکه انگشتامو داخلش فرو کنم، لیسشون میزنم. میتونم حس کنم که چقدر خیسه.

انگشتامو درمیارم و خوب می مکم چون نمی تونم بدون اینکه طعمشو زیر زبونم بچشم ترتیبشو

بدم.

درحالی که داخل و خارجش میشم ناله میکنه:

- ولی تاوانش خیلی سنگینه!

موهاشو با دو دستم توي مشت میگیرم و درحالی که التم رو داخلش میکنم ، غرش میکنم:

-اگه بزاري دوباره حاملت کنم 100 تا از اینا ارگاسما رو برات میدم.

وقتی لم میده و باسنش رو به سمت بالا، توي هوا میگیره .. موهاشو رها میکنم و ران هاشو

میگیرم

پاهاشو براي دعوت از من از هم بازتر میکنه و می دونست که دقیقا داره چیکار میکنه.

-تو اینو میخواي؟! نه پیشی کوچولو؟!

از روي شونه بهم نگاه کرد و سر تکون داد.

درحالی که از این کلمات ارضا میشدم نعره میزنم :

-اینو بگو!

-من و حامله کن ددي!

از بین دندوناي قفل شدم میگم :

خودمو به زیرش میرسونم و واژنشو به بازي میگیرم، نقطه ي کوچیک حساس g نزدیک به￾لعنتی...

ارگاسم.

-شرط می بندم وقتی خونه بودي با خودت ور می رفتی و به من فکر میکردي نه؟

درحالی که با سر تایید میکنه، خودشو محکم مقابلم تکون می ده.

اون تنگه و به ارگاسم نزدیکه ولی من زیادي ازش فاصله دارم .

خودمو عمیق داخلش فرو میکنم و نگه میدارم، چون میخوام حس کنم که همه ي آبمو داخلش

می ریزم.

وقتی واژنشو پر میکنم، درحالی که ارضا میشه محلفه رو چنگ میزنه و جیغ می کشه.

بدنشو با آغوشم می پوشونم و درحالی که یه داد بلند میزنم، صورتم رو به شونش می چسبونم.

تمام روز رو به این که داخلش باشم فکر میکردم و هنوز تموم نشده.

-پیشی کوچولو روي کمرت بخواب.

الان اون آب شیري رو میخوام.

اون دقیقا همون کاري که خواستمو میکنه .

نمیدونم دیگه بعد از این همه سال خجالتش مال چیه.

هنوزم مثل همون دفعه ي اول که دیدمش تشنه ي اونم و این هیچوقت تغییر نمیکنه.

وقتی داخلش برگشتم شروع به ضربه زدن میکنم. قبل از رفتن به سرکار،حداقل دوبار دیگه

میخوام باهاش رابطه برقرار کنم و دارم نقشه میکشم از پشت هم رابطه برقرار کنیم.همیشه

میخواد وانمود کنه که کردن پشتش براي مراسم هاي خاصه ولی من انقدر مشتاقش میکنم که

خودش با التماس اینو بخواد.

- مال منی...

اینو میگم و لباشو تا زیر گردنش میبوسم.پاهاشو دورم میپیچه و تایید میکنه:

- مال توم.

هر جفتمون به چیزي که میخوایم، می رسیم و بعد ما عشق رو ساختیم.این ممکنه از بیرون به

نظر بهم ریخته و خشن بیاد ولی درون ما همش همینه.از اون لحظه اي که دیدمش تا همین لحظه

نسبت به احساسی که بهش دارم کاملا کور شدم.واقعا گیج کننده ست چون اون تمام دنیا رو بهم

داده و هیچ چیزي درباره ي پیدا کردن اون وجود نداره تا من نظرمو تغییر بدم